یه دخمل تنها

رمــــان ستـــــــایشـــ .قسمت 1.
نویسنده : ستایش - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳٩٢
 

سلام به همگی ؟ امیدوارم حالتون خوب باشه منم بدک نیستم فقط یکم بی حوصلم نسبت به روزای خسته کننده و بی روح تابستون نمیدونم چرااما دنبال یه اتفاقم توی زندگیم .....یه چی ک عوض کنه این روزا رو خیلی بی حوصلممم....

خب ازاینا بگذریم امروز یه رمان اوردم. یعنی 1 ساله دارم روی این رمان کار میکنم وواقعا هم ارزششو داشت  .خب توضیح زیادی نمیدم دوست دارم خودتون بخونید . پس برید ادامه مطلب ...نظر یادتون نره هاااااااااا


                                 بسم اله الرحمن الرحیم

               با نام کسی شروع میکنم ک نامش ارامش دهنده قلب هاست 

 


 کنار خیابون ایستاده بودم و هر چن دقیقه ای نگاهی به ساعتم مینداختم ساعت اطراف 8:30 بود و تا چن دقیقه دیگه اذان رو میگفتم به خودم لعنت میفرستادم ک توی این تابستون گرم با زبون روزه میرم کلاس کنکور به این بدموقعی

جمعیت اطرافم خیلی شلوغ بود همه خسته و درمونده با صورتای بی روح بودن و منتظر تاکسی ایستاده بودن ک صدایی شنیدم :ببخشید خانمی ساعت چند هست ؟

بی توجه نگاهی به ساعت انداختم و گفتم: 8:30

بخاطر کنجکاوی سرمو به سمت چپ برگردوندم ک با حیرتی مواجه شدمممممم این کسی ک از من سوال کرده بود پسر بود!!!!!!!!(یه پسر تقریبا هم قد خودم با موهای مشکی ابروهایی بسیاروحشتناک گرفته شده  و دماغ عملی ای و چشمای سبز)خندم گرفت یه دفعه اما سریع جلوی خندمو گرفتم این خنده لعنتی باعث شد اینا فککنن من دارم بهشون پا میدم و این مقدمه ای شد برای پرسیدن سوال بعدی

_خب خانمی شاید هم مسیر باشیم مسیر شما کجاست؟

لحنش خیلی چندش  بود انگار داره با 1 دختر از اونایی ک ..... استغفرلاه  با خونسردی جواب دادم:

_فکر نمیکنم

که پسری ک بغل این یکی ایستاده بود و بنظر میومد باهم دیگه هستن گفت :عزیزم تعارف نکن الان یکی ازدوستام داره با ماشینش میاد دنبال ما  تو هم میرسونیم

حرصم بالا اومد راستش میترسیدم یکمم با خشم نگاه اون یکی ک بدتر این بود انداختم درحال خوردن اب معدنی بود و یه چشمک به من زد زیر لب زمزمه کردم هرزه

ک یه تاکسی دیدم داره میاد من از همه جلوتر بودم و راننده رو به علامت دربست نگه داشتم و همه هجوم کردن به سمت تاکسی و ناامید برگشتن ک صدای یکی از اون پسرا ک پشت یر من ایستاده بود اومد :ععه امید اینم از دستمون پرید

بی محل سوار ماشین شدم

_اقا میدون بهارستان

_خانم میشه 5000

اوووه چ خبره بابا ولی بهتر این بود ک بمونم منتظر اتوبوس و..... _مشکلی نیست

اینو گفتم و راننده شروع به حرکت کرد  از وقتی بیاد دارم تویه خوانواده معمولی زندگی میکردم 3 تا بچه بودیم من بچه دوم خانواده بودم پدرم توی شرکت نفت کار میکرد ومادرم هم توی شرکت  نقشه کشی ساختمون بود وضع معمولی از هرلحاظ داشتیم  مالی ..وحتی ازادی معمولی ای نسبت به سایر اطرافیان بااینکه بابام یکم گیر میداد اما در کل من بی محل بودم نه اونقد سخت زندگی میکردم ک با عقایدشون کنار نیام نه اونقد ازادی داشتم ک تا نصف شب بیرون بمونم و از اون لباسای جینگیلی بپوشم صدای دیرینگ دیرینگ تلفنم اومد راننده ک پسر نسبتا جوونی بود ازتوی اینه نگاهی به من انداخت ومن هم بی محل دنبال گوشیم گشتم اوووه کجاست حالا خداااا انقد کولم بزرگ بود ک گمش کرده بودم ولی بلاخره پیداش کردم مامانم بود

_جانم؟

_سلام کجایی؟

_الان از توخیابون ازادی رد شدم یه 10 دقیقه دیگه میرسم _باشه زود بیا مهمونا دارن میان هاااوه بطور کل فراموشم شده بودکه مهمون داریم پسر داییم اینا رو پاگشا کردیم (یه رسم بود ک تازه عروس دوماد به همراه خانواده های درجه 1 بمناسبت عروسیشون دعوت بشن

_باشه خدافظ ای نگاهی به میدون بزرگ شهرمون انداختم کلی چراغ رنگی ووسطش یه حوض و قران سنگی بود ک واسه نما بود چقد زیبا یه دفعه یادخاطراتم افتادم با نگار نگاردوست صمیمی و 4 ساله من بود ک طبق یه سانحه رانندگی فوت شد خیلی ازاونموقع عوض شدم تو خودم رفتم پکرشدم توخودم رفت مرگ ناگهانی کسی ک همه وجود من بود بعد راننده منو از فکر و خیالاتم در اورد

_خانم رسیدیم  درخونه حسابی شلوغ بود فکرکنم یه 4 .5 خانواده ای دعوت بودن ای مامان اگه میدونستی این مهمونی داره  جیگرمنو اتیش میزنه ک ....رفتم جلوتر بابا دم در استاده بود و مشغول خوش امد گویی به مهمونا بود ک یه اقای کت و شلواری قد بلند با کت و شلوار طوسی و چارشونه وارد شد و بابا تبریک گفت بهش نمیدونم چیو پشت سرشون یه خانم قدبلند با چشای سبز و بسیار شیک پوش (یه کت و شلوار توسی با شال خاکستری و ارایش ملیح و کمرنگی ک داشت خیلی زیباش کرده بود )ک ارنج یه پسر تقریبا 20-22 ساله رو گرفته بود اونم چ پسری موهای بور چشای عسلی سبز کتش روی اون دستش بود بلوز مشکی ای ک جذابیتش رو دوبرابر کرده بود تنش بود چهارشونه بود و خوش استیل ازهمین فهمیدم پسر این خانوادست ک بابابا سلام احوال پرسی کرده بودن و رفتن داخل منم سریع خودمو رسوندم به در تاقبل اینکه بابا درو ببنده _سلام _سلام دختر گلم خوبی؟ بدو تو ک مهمونااومدن _باش بابا جون دیدمشون فقط اینا کی بودن _پدر مادر مهستی و اون پسر هم برادرش بودن زیر لب زمزمه کردم :مهستی هه_چیزی گفتی دخترم _ نه !!!_بدو لباساتو عوض کن اذان رو دارن میگن حرفی نزدم وسریع رفتم داخل اووه کلی کفش در پذیرایی بود خونمون جوری بود ک یه راه پله میرفت بالا یه راه پله میرفت سمت پذیرایی و سالن مهمون و اشپز خونه اتاق خوابا بالا بودن خونمون انچنان بزرگ نبود اما کوچیکم نبود رفتم بالا دراتاقو باز کردم و دیدم مهرناز دختر خالم داره نماز میخونه همیشه عادت داشت ک نمازشو اول وقت بخونه خنده ای نشست روی لبام دکمه مانتومو بازکردم و رفتم سر کمد لباسام و بعدازدقت توی لباسا یه تونیک قرمز باشلوار مشکی رو پوشیدم و روسری بلند و حریر قرمز مشکی همیشه ست میزدم لباسامو اهل خرج و خریدن لباسای مارک دار و انچنانی نبودم اما تیپ میزدم لباسامو عوض کردم و نشتم سر میز ارایشی رژقرمز رنگی و چشامو سیاه کردم 

_سلام ستی جوووون

_سلام عزیزم قبول باشه

_مرسی فدات خوبی؟

_مرسی خوبم توچیطوری؟

_فکر نمیکردم بیای

_حالا ک به کوری چشمت اومدم عه باز ک تو مث این احمقا ارایش کردی _هووووی اعصاب ندارما همین ک ازاون حالت در بیام بسه اصن واس کی ارایش کنم ماکه دیگه پسر دایی مجرد نداریم

مهرناز بانگرانی شدیدی نگاهم میکرد میدونستم الان توی دلش اشوبه بهش گفتم :نه نترس هیچی نمیشه و اه بلندی کشیدم و گفتم :مادمازل بفرمایید بریم افطار بزور لبخندی زد و گفت :مطمنی؟

_بیا بریم مهرنازتوی پله ها مشغول گفتگو شدیم :خب چخبرا اصفهان خوب بود ؟

_اره بد نبود بخداکاش میومدی هوایی عوض میکردی

  وارد سالن شدیم نگاه همه به من و مهرناز ذوم شد اه احمقا چتونه همتون نگاه میکنید متنفرم ازاین نگاه ها ارین (پسردایم ازسر صندلی بلند شد)و با همسرش مهستی اومدن نزدیک

_مهستی جان دختر عمه خوشگل من ستایش

یه دقیقه باارین چشم توچشم شدیم دستام میلرزید بدنم یخ زد لامصب چرابامن اینکارو کردی ارین هنوزم نگاهات داره منودیونه میکنه ارییییین ک مهستی منو به خودم اورد :سلام ستایش جان

ودستشو اورد جلو کنترلمو به کل ازدست دادم اب گلومو قورت دادم و لبخندی زدم و گفتم :س س  سلام مهستی خ خووش او اومدی

واقعا چ دختر شیرین و زیبایی بود نگاهش پر ازمحبت بود همین محبتم بود ک ارین ..... اه من باید از این زن متنفر باشم .....نه اخه این چ گناهی داره ....دوسپسر من عاشق این شده اون به من خیانت کرده نه این .مهستی دستمو کشید و بردم جلو ایشون خانواده من هستم لبخندی زدم و گفتم سلام خوشبختم ازاشناییتون و مادرش به احترا بلند شد و گفت :ارین همیشه میگفت دختر دایی زیبایی داره اما نه تااین حد

(همه بهم میگفتن ک خوشگلی تعریف از خودم نمیدم موهای سیاه و پرکلاغی ابروهای  گرفته وزیباو پر داشتم چشمای مشکی کشیده و خندون و لبای قلوه ایه با پوست برنزه ای )نگاهی به ارین انداختم ک خشم میبارید اخه ای ادم تا چه حد میتونست عوضی باشه ک بیاد و از من تعریف کنم با نیش خندی گفتم :اقاارین لطف دارن 

نوبت رسید به پدر مهستی لبخند شیرینی زد و گفت :خوشبختم دختر گلم

_ممنونم عموجان

  مهستی رفت و کتف همون پسر خوشگله رو گرفت و گفت: اینم از داداش یکی یه دونم سپهر .سپهر یه جوری داشت نگام میکرد نه هیز نمیدونم چش بود و دستشو جلو اورد :سلام خوشبختم واقعا نمیدونستم چی کنم اما خانواده مااونقدر هم ازاد نبود ک دست بدم بایه پسر غریبه اما تورودرواسی افتادم نمیخواستم بهم بگه اومول به هرحال مهستی 3 سال اونور اب بوده و تااونجایی ک میدونم داداشش هم کالج اونور بوده یه دفعه دستم به سمتش کشیده شد :بله همچنین  ک مامان صدا زد بفرمایید سرمیز ........